نشسته بود ، روبروی من

ترس تمام وجودش را تسخیر کرده بود

گاهی انگار می کرد ، گاهی می پذیرفت

تمام قوانین عالم را به سخره گرفته بود

می گفت آدم خوبی ست ، یا لااقل اینطور فکر می کند

« اما لابد این تاوان گناهانمه !»

گناهکار بود یا بی گناه ! هرچه بود اما این مجازات نبود

خیلی کارهای نکرده داشت

برای همین فردا

برای همین هفته

برای همین ماه

برای همین سال

و سالهای دیگه

بایست می رفت خرید ، باید غذا می پخت ، درس می خواند ، می نواخت ، می رقصید ، باید سفر می رفت ....

اما حالا چه شد ؟

یک توده کوچک در سینه اش که هفته ها وقت او را گرفته بود داشت بزرگ می شد و روی رویاهایش را می پوشاند !

نمی دانست کارهایش را عقب بیندازد برای بعد ، بعدی خوب خواهد شد یا باور کند که دیگر وقت تمام است !!!

دستم را چسبده بود

 با ترس التماس می کرد که بگویم چه می شود

« مطمئن باش خوب می شوی ، خوب خوب خوب »

و من دروغ گفتم